شایانشایان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

پسرم شایان

ببخشید مامانی

1391/5/31 2:15
نویسنده : مژگان
275 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیزدلم.ببخشید چند وقت نتونستم بیام وبتو آپ دیت کنم.آخه هر دوتامون مریض

بودیم.هفته  پیش تب شدیدی داشتی.تا 39 درجه هم رسیده بود.تا حالا اینجوری تب

نکرده بودی.مامانی خیلی ترسیده بود. شب اول که تا صبح بالا سرت نشستم که

خوابم نبره،یه دفعه تبت بره بالا.شب دومم مزاحم مامان جون اینا شدیم. از شانس

خانم دکتر هرندی (دکتر خودت) ماه رمضان مطب نیست. دو بار پیش دکترای دیگه

بردیمت.گفتن یه مریضیه ویروسیه.بعد از اینکه تبت قطع شد،گلودردو سرفه و آبریزش

بینیت شروع شد.با اینکه 1شیشه شربت کوآموکسی کلاو رو کامل خوردی،هنوز خوب

نشدی و سرفه میکنی.

 

مامانی هم مریض شده.خیلی مریضیه بدیه.گوش درد،گلودرد،بدن درد... من الان یه کم

بهتر شدم.فقط حس بویایی وچشاییم از بین رفته.وقتی بغلت میکنم و بوتو حس نمیکنم،کلافه میشم.آخه گل من،من از بوییدنت کلی لذت میبرم.

 


شایان جون،دیشب زود خوابیدی و منم خوشحال که میتونم بیام به وبت سر بزنم.ولی

تو نزاشتی مامان خیلی خوش به حالش بشه. 11:15خوابیدی و 12 بیدار شدی.آخه

جای پمپرزت سوخته.نمیدونم چرااینجوری شده.من خیلی زود به زود جاتو عوض

میکنم،هر بارم پاهاتو میشورم.حتماَ خیلی درد داری که  نمیتونی بخوابی.منم باز

گذاشتمت تا اذیت نشی و زود بخوابی،ولی تا ساعت 5:30 بیدار بودی.یه کم بازی

میکردی و یه کم نق نق.

شایان در حال موز خوردن،نصفه شب:

راستی یه سری کار جدید یاد گرفتی:

جیجه یعنی گوجه

وقتی میگیم تو قندون چی میریزن؟  میگی قَ

گفتن نه رو یاد گرفتی.

خیلی کم منو ماما صدا میکنی.

چشمک زدن یاد گرفتی.

نماز خوندنت خیلی بامزست.سرتو میاری پایین میگی هَ.دوباره میری بالا میگی هَ.نگاه کن:

شایان جونم چند روز پیش رفتیم بهار برات کفش خریدیم.توی مغازه دیگه اجازه ندادی کفشو از پات دربیاریم.با همون شروع کردی به راه رفتن(دویدن درست تره).دستتم به هیچ کس نمیدادی.توی مغازه ها سرک میکشیدی و با سرت سلام میکردی.کلی ذوق میکردی.

 

دندون یازدهمت هم از پایین درومد.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرم شایان می باشد